قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
371
تاريخ نگارستان ( فارسى )
خويش بسوخت و از دوشيزه چشم دوخت بامدادان كه دخت پردهنشين چرخ آغاز عشوه گرى نهاد و جهان را فروغ داد دخترك از حجرهء وى بيرون آمد و واقعه را براى شاه بگفت گويند شاه دختر خود را به دو داد و آوازهء پاكى مير بجهان افتاد شعر : چون تو باشى امين و راستعيار * مىشود بر مراد تو هر كار با امانت چو راستپيشه شوى * بگذرى از بشر فرشته شوى هركه با مردمان خيانت كرد * نرسد هرگز او بنعمت و ناز مؤتمن آن كسى بود كه به دو * چون امانت دهى دهد به تو باز [ 623 - نامهء شاه عباس بدربار عثمانى . ] 623 من النوادر آوردهاند در زمان شاه عباس اول روزى به تحريك برخى از ندماء ملازمينش ، اين دو بيت را بدربار سلطان عثمانى فرستادند : نحن اناس قد غذا طبعنا * حب على ابن ابيطالب عيبنا الناس على حبه * فلعنة الله على العائب و از دربار خليفهء عثمانى دو بيت زير را در جواب قطعهء فوق فرستادند : ما عيبكم هذا و لكنه * عيب الذى لقب بالصاحب عنه و عن بنته فى بيته * فلعنة الله على الكاذب [ 624 - شاه عباس دوم و پارهدوز . ] 624 من الغرائب شاه عباس دوم پادشاهى مهربان و غمخوار رعيت بودى چنان كه بيشتر شبها و روزها در بازارهاى اصفهان منفردا يا با خواص گردش نمودى و از حال رعيت آگاه شدى روزى در هنگام زمستان كه آبها يخ بسته بود و بادهاى گزنده وزيدن گرفته با تنى چند از خواص خويش ببازار راند ديد ، پيرى پارهدوز مشتهء در دست و از شدت سرما ياراى كوبيدن آن را بر كفش و تكههاى چرم ندارد شاه بلطف گفت اى استاد چرا سه را در چهار نزدى تا در اين وقت آسودهخاطر زيست كنى گفت از يك نمىگذشت شاه را اداى او خوش آمد گفت هرگاه مرغى فرستم توانى پر او كندن گفت باقبال خداوندى از بيخ بركنم شاه با كوكبهء سلطنتى از آنجا براند و بوزير خود گفت من به اين پارهدوز چه گفتم ؟ و او چه پاسخ داد وزير گفت بخطاب و جواب منتقل نشدم شاه گفت اگر تا سه روز ديگر اين نكته نيافتى هر آينه ترا از وزارت معزول كنم وزير روز ديگر نهانى متكبرا نزد پارهدوز رفت و گفت اى استاد ، دى شاه با تو چه گفت و تو او را چه پاسخى دادى ؟ پارهدوز گفت ترا با سخنان پادشاه چه كار القصه از وزير اصرار و از پير انكار تا او را به گفتن رام كرد به شرط آنكه او را صد اشرفى زر دهد پارهدوز زر بستد و وزير را گفت شاه مرا گفته بود چرا برك سه ماه زمستان را از نه ماه پيشين پسانداز نكردى گفتم تا اندازهاى